من و تعطیلات

باور بفرمایید من هی میخوام شده هفته ای یه بار این وبلاگ رو به روز کنم!ولی نمیدونم چی میشه یادم میره!

این تعطیلات رو موندم مالزی و نرفتم خونه

الان تقریبا یک هفته میشه که اومدم خونه حدیث و خوابگاه رو تحویل دادم تا ده روز دیگه هم باید برای رفتن یا موندن توی این دانشگاهم تصمیم بگیرم خیلی تصمیم سختیه هم اینکه هی به گذشته فکر میکنم و هم اینکه نمیدونم تکلیفم توی این دانشگاه چطور میشه امیدوارم یه تصمیم خوب و عاقلانه بگیرم

بعد الان پیش حدیث هستم باهم برنامه ریخیتم که لاغر کنیم:)) یه مقادیری رژیم گرفتم شبا شام نمیخورم و فقط سالاد میخورم سعی کردم غذامو کمتر بکنم و شباهم تا جایی که بشه میریم پیاده روی با جیند که رسما عاشق این پیاده روی های شبانه دارم میشم خیلی خوبه هم کلی حرف میزنیم و مسخره بازی هم اینکه یه تفریح خوب و سالم هستش

امروز هم بعد از پنج شیش ماه کتاب بلندی های بادگیر رو تموم کردم نظر خاصی که ندارم شاید اینقدر بین خوندنم فاصله افتاد از مود کتاب اومدم بیرون!یا اینکه خب شاید حسام مرده که زیاد حس خاصی نداشتم!رسما که نمیدونم چرا وقتی کتاب میخونم مثل گذشته لذت نمیبرم!!!!!

دوشنبه هم قراره برم برای کلاس رانندگی ثبت نام کنم امیدوارم نترسم و بتونم رانندگی کنم :D


=))))))))))

الان هنوز دارم حرکت پاهاشو رو بدنم حس میکنم آییییییییییییییییییییییییی =))))))))))

امشب همین 30 دقیقه پیش با غزال نشسته بودیم توی قسمت اسموکینگ زون داشتیم حرف میزدیم یهو اون وسط یه سوسکی بود اونورا میگشت میخواستم یه بار بکشمش که غزال گفت ولش کن بره منم نشستم سر جام, بعد یه پنج دقیقه گذشت یه سوسک دیگه بهمون نزدیک شد من نفهمیدم

یهو غزال گفت سوسک

بعد گفتم مهم نیست!ب

عد گفت کنار پاته!

گفتم مهم نیست نمیترسم!

بعد باز غزال گفت رو کفشته!

یهو من گفتم نه الان مهم شد!:D

پامو تکون دادم که این سوسکه بیفته مگه میفتاد!

یهو دیدم نیستش!

گفتم کوش!

غزال گفت شاید رفته تو شلوارت!

که یهو من زانومو گرفتم و سوسکه کنار زانوم بود!توی شلوارم!از همونجا شروع کردم جیغ زدن بعد تمام تلاشمو داشتم میکردم که توی همون شلوارم لهش کنم ولی چون شلوارم جین بود نمیتونستم هی پاهاش میخورد به پام من تا حرکت پاهاشو حس میکردم جیغ میزدم آییییییییییییییییی=)))) بعد اون وسط خنده ام گرفته بود از اونور با هر حرکت پای سوسکه من یه جیغ میزدم بعد از اسموکینگ زون تا دم در خوابگاه من به حالت خمیده که دستم رو زانوم بود و داشتم سوسکه رو تو شلوارم له میکردم راه میرفتم و رفتم تو دستشویی دم در خوابگاه بعد بچه هایی که پایین نشسته بودن از دختر و پسر بگیر اومدن در دستشویی دم در خوابگاه هی سوال میکردن چی شده یا کمک لازم داریم؟بعد من همش خنده ام گرفته بود یهو یه پسر عربه اومده بود من همش داشتم میخندیدم گفتم اوکیه همه چی نمیترسم:)))) بعد پسره میگفت نه نگران نباش نترس آروم باش کلا که همه ترسیده بودن اون وسط بعد من همش یا جیغ بودم یا خنده:))) بعد من داشتم تلاش میکردم با دوستم شلوارمو در بیارم اصلا یه وضع خنده داری بود=))))))))))))))))) اصلا یه وعضی بود بالاخره شلوارمو در اوردم سوسکه رو از تو شلوارم پرت کردیم اونور!و غزال برام یه شلوار دیگه اورد!و بعدش با خنده رفتم تو حیاط دانشگاه از نگهبانی معذرت خواستم و با بچه ها حرف زدیم و اومدیم بالا :D

فقط خواستم اینو بنویسم اینجا که بعدها میخونم یادم بیاد خنده ام بگیره =)))))))))

ولی من همچنان از سوسکا نمیترسم :D با اینکه سوسکه میخواست بفهمونه نمیترسی ؟ نمیترسی؟ بیا =)))))))))))))))))))) سوسک لعنتی :D


رها

رها , رها , رها … منم

رها زِ دشت بی غمی

رها زِ هر چه آدمی

رها تویی

رها منم

رها , رها , رها … منم


Her Birthday

21 فروردین همیشه یادم میمونه محاله تولد بهترین دوست دوران مدرسه ام کسی که از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی با هم بودیم رو یادم بره

به خاطر اینکه دیشب تا صبح نشسته بودم پای تری دی مکس ساعت7:30 صبح خوابیدم ولی قبلش توی دفترم نوشتم

برم آفیس درخواست نامه ی اذن غیابمو بدم

لباسامو از خشک شویی بگیرم

کارت تلفن بخرم تولد پریا

اساینمنت بیلدینگ رو انجام بدم

تری دی مکس بزنم

….

و رفتم کارت خریدم و بعد شام زنگ زدم پریا

نمیدونین چه ذوقی داشتم باهاش حرف میزدم

تولدشو تبریک گفتم

از کارش گفت

از دانشگاهم گفتم

از هم گفتیم

گفتم دلم برات تنگ شده

گفت منم همینطور

بعد قطع کردن یه حس خوشحالی توام با دلتنگی براش داشتم…هنوزم تو قلبمه … دلم میخواد ببینمش…بغلش کنم و بدونم و بدونه هنوزم دوستم هستش و بدونه دوستش دارم

امروز تولد پریا بود

23 ساله شد

و من چقدر دوستش دارم


Behnia

امروز29 مارچ 2012 من یکی از بهترین دوستامو که برام واقعی بود و کنارم بود رو دیگه در کنارم و واقعیت ندارمش…

بهنیا رفت…رفت که به زندگی جدیدش برسه…رفتنش مثل خواب بود و من هنوز باورم نشده دیگه از الان نمیتونم بهش زنگ بزنم یا اس ام اس بدم یا قرار بذاریم با بچه ها بیرون جایی…باورم نمیشه دیگه نیست کنارمون و روابطمون محدود به دنیای مجازی میشه…من توی شوک هستم الان

از عصر یک قطره اشک نریختم …یه حسی ته قلبم میگه باز میبینمش…نمیدونم کجا و کی…ولی یه حسی بهم میگه بعدها میبینمش باز

نمیشد دوستامو بگیرم بغلم کنارم نگهشون دارم نذارم برن؟پیشم باشن…داشته باشمشون

دلم میخواد بود ولی میدونم الان داره میره جایی که آینده ی خوبی داره

دلم برات تنگ میشه بهنیا

و همیشه یکی از بهترین دوستام میمونی و تو قلب من و بچه ها هستی


همینجا همین لحظه بایست

و تو چه میدانی که دلم بی اندازه غمگین است…

نمیدونم چرا یهو این جمله اومد تو ذهنم

این هفته آف کمپس معماری بود که بچه هارو بردن اینور اونور مسافرت…من ولی چون دیزاین نداشتم نرفتم و چه بهتر که نرفتم و نشستم یه سری کارامو کردم که البته همچنان عقب هستم

هر روز کلاس تری دی مکس دارم با یکی از سال بالاییا و خیلی دارم تلاش میکنم که یاد بگیرم تا بتونم از پسش بعدها به تنهایی بر بیام ولی خب تری دی مکس برنامه ی پیچیده ای هست و به تمرین زیاد احتیاج داره…الانم داشتم اسکچ آپ برای کلاس صبحم تمرین میکردم

امروز…دیروز…

راستش میدونین بعضی وقتا یه چیزایی میفهمی خیلی حالت میگیره شاید همه چیز به شوخی بوده ولی تو الکی جدی گرفتی که میشه از رو سادگی آدم بعد باعث میشه یه چیزی بشه تو ناراحت بشی

حالا اون زیاد مهم نیست

آدم بعضی وقتا یه سری رفتارایی میبینه که خیلی از اطرافیانش زده میشه و چندشش میشه

الان از اون وقتاست که دوست دارم یه مدت اون آدمای روی مخو نبینم هیچجا

دلم میخواد گم و گور شم

دلم میخواد با آدمای بی ربط زبون نفهم بیشعور هم صحبت نشم

دلم میخواد یه سری آدمارو بذارم کنار

خیلی حساس شدم این روزا

هی هم دارم خودمو کنترل میکنم

هی میخوام همه چیز بمونه تو قلبم

هی نمیخوام غر بزنم

ولی …

اینجا وبلاگمه دیگه هرچی باشه اینجارو فقط دوسه نفر شاید بخونن

و این صفحه ی سفید اختیارش دست خودمه

مثل اون توییتر نیست که هر کسی ازت یه انتظار داره

هر کسی ازت یه مدل حرف زدن میخواد

میدونم که خوشحالی منو میخواست

ولی خیلی وقته دیگه تو توییترم راحت نیستم

دیگه هر وقت از چیزایی که میخورم میخوام بنویسم میگم خب که چی؟یکی شاید نداشته باشه یکی شاید دلش بخواد

یا مثلا از خوشحالیام میگم میگم خب شاید ملت ندارن این چیزا

منم همچین چیزی ندارم تمام تفریح این روزام شده یه مکدونالدز رفتن یه کافه رفتن

همه ی تفریحم به همین جاها ختم میشه

از فکر رفتن بهنیا واقعا قاطی میکنم… از اینکه از یه سری دوست خوب دور بشی…اینکه شاید دیگه هیچوقت نتونم ببینمش…اینکه با بهنیا هم روابطم مجازی میشه…روابطی که واقعی بود و از واقعی بودنش خوشحال بودم

چقدر نق

همیشه این حرف تو ذهنمه یعنی شاید طرز تفکر درستیم نباشه ولی توی روابط کلا باید گذاشت اول پسر از دختر خوشش بیاد

حالا این هیچ ربطی به از دست دادن و دور شدن از دوستام نداره

چیزیه که این روزا نیست

نمیدونم

شاید فکر کردن حساس شدن روش اشتباه محض باشه

نمیخوام ناامید باشم

ولی…

اینم هیچی نشد

دیگه خسته شدم

بسه دیگه

یه جا باید خوب شم

به قول غزال الان چندساله که همش حالم بده

تا کی؟تا کی قراره وضعیتم این باشه؟

چیکار باید بکنم؟

من فقط خسته ام…یه دوست میخوام که پیشم بمونه همیشه

خسته از تغییر…خسته از دوستا…خسته از آدما

خسته از دنیای خودم

دستتو بده به من…بلند شیم باهم

 


آشفتگی

هوممممم

این روزام

هوم

جمعه خیلی روز خوبی بود خیلی…ظهرش ساب گدرین بود یه مراسم هست که هر سال ترم ژانویه برای فکولتی معماری برگذار میشه و توی اون کارایی که در طول یکسال انجام شده رو نشون میدن و در آخر بهترین بچه هارو معرفی میکنن و بهشون سرتفیکیت میدن و چون یکی از بهترین دوستای مالزیم بهترین دیزاینر ترم دوم  شد اینقدر جیغ زدیم اینقدر خوشحال اینقدر هیجان زده شدم…خوشحالم براش:X

بعدش مامان سعیده همین دوستم که سیرتیفیکت رو برده بود دو شب قبل اومده بود مالزی و جمعه ظهر برامون عدس پلو با میگو درست کرده و وای وای وای چقدر دلم غذای مامان پز میخواست و چقدر ذوق کردم وقتی سعیده ساعت11 صبح اومد در اتاقم و بیدارم کرد خوابالو خوابالو منو برد بالا اتاقشون و مامانشو دیدم و غذا و خوشحالیشو

شبش هم رفتیم کی ال سی سی با سعیده و مامانش و بهنیا و حدیث…مثل همیشه کلی مسخره بازی در اوردیم کلی خندیدم کلی خوب بود

و …

بهنیا داره میره

باز یادم اومد:(

طاقت بیار …طاقت بیار…

شنبه و یکشنبه ام به کلاسای فتوشاپ و تری دی مکس و درس خوندن استراکچر با میثاقه گذشت

خوشم میاد ازش

چیکار باید کرد؟

من به تنهایی دچارم

ذهنم آشفته شد یهو

من میتونم کسی رو دوست داشته باشم…عاشقش باشم؟حسام از بین رفتم مردن…

چرا هیشکی دوستم نداره

بهش فکر نکن


Friends around the world

الان همین لحظه یک دوستی از راه خیلی دور بهم زنگ زد و برای اولین بار صداشو شنیدم…خیلی خوشحالم کرد…خیلی خوشحال شدم…باورم نمیشه

از ذوق نمیتونستم صحبت کنم

ممنونم دوست مهربون خوبم >:D<


نوازش

یه آهنگ توی یه لحظه تا ابد میشه برای یه شخص خاصی

یه لحظه ها تا ابد میمونه تو ذهنت

یه چیزایی

یه جاهایی

یه اشخاصی

از دیشب این آهنگ تو ذهنمه

منو حالا نوازش کن… که این فرصت نره از دست… شاید این آخرین باره… که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن…همین حالا که تب کردم…اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم

این دم رفتن

تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

….

خسته ام


بی عاشقی

الان که این نوشته رو مینویسم آهنگ طاقت بیار- فریدون رو گوش میدم … این حسی که درونم ایجاد میکنه … این حرفاش … این لیریکش … نمیدونم فقط یه لحظه یادم اومد

فردا ولینتاین…چه ندارم هیشکیو…چه بی عاشقیم


Follow

Get every new post delivered to your Inbox.