و تو چه میدانی که دلم بی اندازه غمگین است…
نمیدونم چرا یهو این جمله اومد تو ذهنم
این هفته آف کمپس معماری بود که بچه هارو بردن اینور اونور مسافرت…من ولی چون دیزاین نداشتم نرفتم و چه بهتر که نرفتم و نشستم یه سری کارامو کردم که البته همچنان عقب هستم
هر روز کلاس تری دی مکس دارم با یکی از سال بالاییا و خیلی دارم تلاش میکنم که یاد بگیرم تا بتونم از پسش بعدها به تنهایی بر بیام ولی خب تری دی مکس برنامه ی پیچیده ای هست و به تمرین زیاد احتیاج داره…الانم داشتم اسکچ آپ برای کلاس صبحم تمرین میکردم
امروز…دیروز…
راستش میدونین بعضی وقتا یه چیزایی میفهمی خیلی حالت میگیره شاید همه چیز به شوخی بوده ولی تو الکی جدی گرفتی که میشه از رو سادگی آدم بعد باعث میشه یه چیزی بشه تو ناراحت بشی
حالا اون زیاد مهم نیست
آدم بعضی وقتا یه سری رفتارایی میبینه که خیلی از اطرافیانش زده میشه و چندشش میشه
الان از اون وقتاست که دوست دارم یه مدت اون آدمای روی مخو نبینم هیچجا
دلم میخواد گم و گور شم
دلم میخواد با آدمای بی ربط زبون نفهم بیشعور هم صحبت نشم
دلم میخواد یه سری آدمارو بذارم کنار
خیلی حساس شدم این روزا
هی هم دارم خودمو کنترل میکنم
هی میخوام همه چیز بمونه تو قلبم
هی نمیخوام غر بزنم
ولی …
اینجا وبلاگمه دیگه هرچی باشه اینجارو فقط دوسه نفر شاید بخونن
و این صفحه ی سفید اختیارش دست خودمه
مثل اون توییتر نیست که هر کسی ازت یه انتظار داره
هر کسی ازت یه مدل حرف زدن میخواد
میدونم که خوشحالی منو میخواست
ولی خیلی وقته دیگه تو توییترم راحت نیستم
دیگه هر وقت از چیزایی که میخورم میخوام بنویسم میگم خب که چی؟یکی شاید نداشته باشه یکی شاید دلش بخواد
یا مثلا از خوشحالیام میگم میگم خب شاید ملت ندارن این چیزا
منم همچین چیزی ندارم تمام تفریح این روزام شده یه مکدونالدز رفتن یه کافه رفتن
همه ی تفریحم به همین جاها ختم میشه
از فکر رفتن بهنیا واقعا قاطی میکنم… از اینکه از یه سری دوست خوب دور بشی…اینکه شاید دیگه هیچوقت نتونم ببینمش…اینکه با بهنیا هم روابطم مجازی میشه…روابطی که واقعی بود و از واقعی بودنش خوشحال بودم
چقدر نق
همیشه این حرف تو ذهنمه یعنی شاید طرز تفکر درستیم نباشه ولی توی روابط کلا باید گذاشت اول پسر از دختر خوشش بیاد
حالا این هیچ ربطی به از دست دادن و دور شدن از دوستام نداره
چیزیه که این روزا نیست
نمیدونم
شاید فکر کردن حساس شدن روش اشتباه محض باشه
نمیخوام ناامید باشم
ولی…
اینم هیچی نشد
دیگه خسته شدم
بسه دیگه
یه جا باید خوب شم
به قول غزال الان چندساله که همش حالم بده
تا کی؟تا کی قراره وضعیتم این باشه؟
چیکار باید بکنم؟
من فقط خسته ام…یه دوست میخوام که پیشم بمونه همیشه
خسته از تغییر…خسته از دوستا…خسته از آدما
خسته از دنیای خودم
دستتو بده به من…بلند شیم باهم